پرسمان كودك

قصه و قصه درمانی کودک

درمان دروغ گویی کودک،کمک به دیگران ،ترس کودک با قصه   این 13 قصه را برای کودک تان تعریف کنید و درباره آن با او به گفت و گو بنشینید مجله خبری لحظه نما: همین که 13 روز را قرار است کنارش باشید ، انجام خیلی از ایده هایی را که فرصتی برای انجامش نداشتید ، برایتان میسر می کند. دید و بازدیدها و معاشرت های گوناگون عید احتمالا نکاتی را درباره رفتار کودک تان به شما نشان می دهد که می توانید با توجه به تعطیلات و فرصتی که دارید درباره آنها تصمیم بگیرید و با برنامه ریزی و به بهترین شکل ، آموزش لازم را درباره مهارت های زندگی برای کو...
6 بهمن 1396

داستان : عکسی در آیینه دلم

داستان : عکسی در آیینه دلم توی پوست خودم نمی گنجیدم. داشتم از خوشحالی بال در می آوردم. دستم را توی جیبم بردم تا مطمئن شوم که واقعیت دارد و خواب نیستم. تا از کوچه در بیایم و وارد خیابان شوم، حداقل ده مرتبه دستم را توی جیبم برده و پولها را لمس کرده بودم؛ ولی مگر بازهم دلم طاقت می آورد؟ چند قدم که می رفتم، دوباره روز از نو، روزی از نو؛ پولها را توی مشتم می گرفتم و در همان جا خالی می کردم و باز هم از اول . مغازه ای که لوازم ورزشی میفروخت، خیلی با خانه مان فاصله نداشت؛ سر راه مدرسه ام بود. مدتی بود که کفشهای فوتبال پشت ویترینش به من چشمک می زدند! هر روز می رفتم و به تماشایشان می ایستادم! دائم توی دلم خدا خدا می کردم بتوانم پولی فراهم کنم ...
14 خرداد 1396

شیرین ترین نمازی که یک دختر یازده ساله خواند

گفت در اتوبوس داشتم می‌رفتم یک مرتبه دیدم خورشید دارد غروب می‌کند. یادم آمد نماز نخواندم، به بابایم گفتم نماز نخواندم، گفت خوب باید بخوانی، حالا که این‌جا توی جاده است و بیابان، گفت برویم به راننده بگوییم نگه دار. گفت راننده بخاطر یک بچه دختر نگه نمی‌دارد...   شیرین ترین نمازی که یک دختر یازده ساله خواند گفت در اتوبوس داشتم می‌رفتم یک مرتبه دیدم خورشید دارد غروب می‌کند. یادم آمد نماز نخواندم، به بابایم گفتم نماز نخواندم، گفت خوب باید بخوانی، حالا که این‌جا توی جاده است و بیابان، گفت برویم به راننده بگوییم نگه دار. گفت راننده بخاطر یک بچه دختر نگه نمی‌دارد...   یک ...
4 آذر 1394

آموزش احکام به شیوه داستان

مربیان تربیتی می گویند یکی از شیوه های آموزش به کودکان از طریق داستان است امکان دارد برایم یک نمونه در سایت قرار دهید ؟؟. آموزش احکام به کودک به شیوه داستان (داستانی از امام خمینی و مسیح)  مسیح وضو گرفت و روی فرش توی حیاط نشست. بقیه هم یکی یکی برای نماز خواندن آماده می شدند.. خیلی وقت بود که مسیح نماز خواندن را یاد گرفته بود ،ولی مدتی بود که قرائت عربی  را تمرین میکرد ،آخر دلش میخواست مثل پدربزرگ زیبا و قشنگ نماز بخواند. نماز شروع شد و مسیح هم مثل بقیه پشت سر پدر بزرگ توی صف نماز ایستاد. مسیح شروع کرد مثل پدربزرگ نماز را بلند خواندن. نماز که تمام شد،پدربزرگ برگشت و به مسیح لبخند زد، ...
3 مرداد 1394

مدرسه دوران انقلاب

این داستان : درود برخمینی   همه بچه ها  در صف های مرتب پشت سر هم توی حیاط ایستاده بودند. ناظم پشت بلندگو ایستاده بود و حرف می زد. بچه ها امروز آقای فرماندار به مدرسه  ما تشریف اورده اند. از این حرف خنده ام گرفت،اما لبخندم را نشان ندادم اگرناظم می دید حتما تنبیهم میکرد که چرابه او خندیده ام. آخر فرماندار را چه به مدرسه ما؟ فریادهایی ازبیرون مدرسه به گوش میرسید که لحظه به لحظه نزدیک تر می شد. صداهاکه نزدیک تر شد باعث میشدصدای آقای ناظم شنیده نشود. مرگ بر شاه صدای تظاهر کنندگان بود که فریاد میزدند حالا صداها واضحتر شده بود ،شعار راهم عوض کرده بودند.درود برخمینی فرماندار که کنار نا...
16 خرداد 1394

دلنوشته های کودکی به حضرت ابالفضل ع

...دوست داشتم کربلا می بودم و برای جشن تولدتان  آن 5 هزار تومانی عیدی امسال را که پدر بزرگم به من داده برای تولدتان در داخل ضریحتان می انداختم...     آقا سلام بجای رقیه روز ولادت تان را تبریک میگویم من که نبودم آنجا ولی مطمئن هستم که خیلی دیدنی بوده چهره پدرتان امیر مومنان  آنگاه که شما متولد شده بودید خوش به حال کسانی که آنجا بودند دوست داشتم کربلا می بودم و برای جشن تولدتان  آن 5 هزار تومانی عیدی امسال را که پدر بزرگم به من داده برای تولدتان در داخل ضریحتان می انداختم  و زیارت عاشورا میخواندم  تا شما را خوشحال کنم و بگویم که من هم برای تولدتان خوشحالم ....
2 خرداد 1394

داستان:بهترین جای دنیا

بهترین جای دنیا همه ی گل ها و سبدهای گلخانه یک آرزوی بزرگ داشتند . دلشان می خواست برای رفتن به یک جای خوب آماده و چیده شوند امروز نوبت سبد دایره ای بود . بهترین جای دنیا همه ی گل ها و سبدهای گلخانه یک آرزوی بزرگ داشتند . دلشان می خواست برای رفتن به یک جای خوب آماده و چیده شوند امروز نوبت سبد دایره ای بود . گل ها خوشحال بودند . گل رز گفت : فکر می کنید ما را کجا ببرند ، خدا کند ما را روی ماشین عروس بگذارند . گل رز گفت : شاید هم به یک مهمانی یا جشن تولد برویم . سبد گفت : ساکت  ، حواستان باشد درست و مرتب بایستید . گل صورتی گفت : شاید هم تاج گلی شویم بر سر مزاری به هرحال همه  ی این ها خوب است . سبد گفت :...
21 ارديبهشت 1394

داستان:مثل چشمه

داستان: مثل چشمه ....   مثل چشمه بطری آب توی کیف بود . گاهی توی کیف مدرسه ، گاهی توی ساک ورزشی و بعضی وقت ها هم در کیف مامان . هر روز بطری از شیر آب یا یخچال پر می شد تا تشنگی یک نفر را برطرف کند . ولی بطری دلش می خواست مثل اولین بار که از آب خنک چشمه پر شد از یک جای خوب و خاطره انگیز پر شود . مثل هر روز رفت و توی یخچال قرار گرفت تا خنک شود که خوابش برد . با صدای شرشر آب از خواب بیدار شود . نگاهی به اطراف کرد . همه جا روشن و زیبا بود . قطره های آب را می دید که با خوشحالی نبال هم می دویدند . ناگهان بطری خنک شد . توی دلش پر از قطره های شاد و بازیگوش آب شد . بطری از قطره ها پرسید : این جا کجاست ؟ چرا ش...
31 فروردين 1394

زندگی باطعم واقعیت و ایثار

داستان واقعی از زندگی فائزه ... چهرای درهم کشیده و افسرده داشت ،از چهره اش پیدا بود که از موضوعی رنج می برد . لب به سخن باز کرد و مشکل کهنه ای که بردلش سنگینی می کرد را بیان کرد ده سال بود که ازدواج کرده بودند اما همان سالهای اولیه ی زندگی متوجه میشوند که فرزند دارشدن برای آنها ممکن نیست از آنجایی که سیما با همسرش دخترعمو وپسر عموبودند و جدایی آنها غیر ممکن بود تصمیم گرفتند حتی بدون داشتن فرزند به زندگی ادامه دهند برادر که نداشتن فرزند را نوعی چالش زندگی برادرش میبیند حاضر میشود فائزه را به آنها بسپارد تا آنان نیز بتوانند از داشتن نعمت فرزند بهره مند شوند و مهر و محبتشان را به فرزند خود ابراز کنند فائزه که کوچک بود به...
18 آبان 1393

داستان بهترین آرزو(درمورد امام رضا )

ضمن تبریک میلاد امام رضا علیه السلام به همه شما میتوانید داستان بهترین آرزو را در ادامه بخوانید و لذت ببرید   بهترین آرزو مریم و محمد داشتند اماده می شدند که همراه مامان و بابا به حرم امام رضا بروند. انها از راه دوری به مشهد امده بودند و برای اولین بار بود که می خواستند به حرم بروند. هر دو خیلی خوشحال بودند و برای رفتن به حرم عجله داشتند. مریم گفت:من دلم میخواد زودتر از همه به امام رضا سلام کنم. محمد گفت:معلممان گفته توی حرم باید دعا کنیم. مریم گفت:پس من می خوام دعا کنم که همه دوستام شاگرد اول بشن. محمد خندید و گفت:اخه همه که نمی تونن شاگرد اول بشن یه نفر فقط می تونه اول ...
16 شهريور 1393