پرسمان كودك

پاسخ به سؤالات،مشاوره كودك ونوجوان

شعر ماه خدا

هلال ماه رمضون      دیده شده تو آسمون بنده های خوب خدا      خوشحال وشادن همشون ماه مبارک خدا      ماه عبادت اومده  ماه اطاعت ودعا      ماه سعادت اومده  ماه پرستش خدا      ماه نماز وروزگی  ماه صفا و پاکیه       یعنی بهار زندگی   ...
18 خرداد 1395

شعر معرفی خدا به کودکان

من خدا را دیدم امروز توی بارانی که بارید......   من خدا را دیدم امروز توی بارانی که بارید روی گلبرگ گلی که شادمانی کرد و خندید من خدا را بو کشیدم توی عطر پاک یک گل من شنیدم نام او را در صدای شاد بلبل من خدا را می نویسم توی قلبم شاد و خندان او همیشه پیش ما هست توی ابر و باد و باران (سرکار خانم خیبری) ...
27 ارديبهشت 1394

شعر خوش آمد به عموهای فیتیله

شعر خیرمقدم به مناسبت حضورعموهای فیتیله ای در شهر مشهد مقدس مـیـان ایـنهـمـه جـمـعـه مـیـان تنهـایــی  سلام مـن بـه عـمـو هـای شـهـر رؤیـایـی خوش آمدید به شهرم که شهر شهر شماست خـوش آمـدیـد به شوقی که در دلم برپاست خـوش آمـدیـد عـمـو های جمعه جمعه من کـه بـا وجـود شـما جمعه های من زیبااست خـوش آمـدیـد عـمـو هـای کـودکـی هایـم کــه جـمـعـه های بـدون شما دلم تنهااست هـنـوز هم کـه هنوز است مـی شـوم کودک که جـمعه ساعـت دو در کنارتـان دنـیـاست دلـم گـرفـته عــمـوها ازاین جـماعـت بــد که خـنـجـر حسد از زیر جامه شان پیداست دلم ...
4 شهريور 1393

شعرپندهای کودکانه

پندهای کودکانه یک ویک ویک                   به نام خدا دو و دو  و  دو                  سلام برشما پندهای کودکانه یک ویک ویک                   به نام خدا دو و دو  و  دو                  سلام برشما سه و سه و سه          ...
5 خرداد 1393

شعرکودکانه درد دندان

  شعرکودکانه درد دندان شبی آمد سراغم چه دردی ! درد دندان نخوابیدیم تا صبح من و بیچاره مامان نگاهم اول صبح به یک آیینه افتاد لپ سمت چپم بود شبیه توپ پر باد پدرجانم به من گفت چرا پف کرده ای تو؟  مگر با نیش زنبور تصادف کرده ای تو؟                                   شاعر خانم افسانه شعبان نژاد بچه ها مواظب ندوناتون باشید ...
13 مهر 1392

شعر من خدا را میشناسم

  شعر من خدا را میشناسم من خدا را می شناسم با علامت های ساده او به گنجشکان کوچک پر زدن را یاد داده   من صدایش را شنیدم زیر بارانی که آمد در کنار رودخانه با درختان حرف می زد   خوبی اش را لمس کردم روی گلبرگ گل یاس خوبی اش را مزه کردم در دل یک دانه گیلاس   من خدا را بو کشیدم توی جنگل روی ساحل من خدای مهربان را  دوست دارم از ته دل                                     ...
10 مهر 1392

اشعار جشن تکلیف

اشعار جشن تکلیف   این اشعار باید با همراهی دانش آموزان و در مدارس دخترانه خوانده شود یه دختر نمونه/در مجلس زنونه تو خونه پیش مادر /پیش پسر برادر باپسرای خواهر/پیش عمو ودایی وقتی حجاب نداره/اشکال شرعی داره یا نداره؟ هیچ اشکالی نداره-اینها همه محرمند یه دختری بچه ها/روسری شو نبسته بدون کفش و جوراب/توکوچه شون نشسته می خوام بدونم آیا/حجاب او کامله؟ اشکال داره حرامه-حجابش ناتمامه تو تفریح وزیارت /وقتی که بیرون می ره در بین نامحرما/می شه وضو بگیره اشکال داره حرامه-حجابش ناتمامه تو کوچه وتو بازار/یه دختر دیگری موهاش که مونده بیرون/از گوشه رو سری وقتی می گم بپوشان/به...
30 شهريور 1392

شعرظهور(کودکانه )

شعرظهور(کودکانه ) تو نور و نرگس و نماز می آوری برای من چقدر دیر کرده ای بیا سری به ما بزن   به خاک مژده داده ام که باز می رسد بهار دوباره غنچه می کند درخت خشک انتظار   تمام این درختها که چشمشان به راه توست ببین که برگهایشان چه سبز در نگاه توست   به یک پرنده گفته ام که تازه می شود پرت کسی ز راه می رسد و می شود تو باورت   به چشمه ها خبر بده که پر ترانه تر شوند به آب و آسمان بگو که شاعرانه تر شوند   ز راه می رسد کسی که درس می دهد به آب و دستهای او پر از شقایق است و آفتاب اللهم عجل الولیک الفرج ...
3 تير 1392

شعر جذاب (محافظت از بدن )

آبا می دانید چگونه به کودک بیاموزید از بدن خود محافظت کند ؟ آموزش احکام وبرخی آداب زندگی واجتماعی  به صورت شعر ؟!                         محافظت کودکان این بدنی که ما داریم           هدیه ای از سوی خدا است محافظت از این بدن             کــــار تــمــام آدمـهـا است بعض از اعضای بدن              جـلـوی چـشمای هـمه است میشه که پنهان نباشن  &nbs...
15 ارديبهشت 1392

خسته در حرم امام رضا (شعر)

شهادت اما هشتم سلطان سریر ارتضا علی ابن موسی الرضا علیه السلام تسلیت باد   شعر در ادامه مطلب   خسته از راه، کنار مادر توی ماشین پدر خوابیدم پلکهایم که به هم افتادند خواب یک صحن کبوتر دیدم صبح وقتی که دو چشمم وا شد شادمان مثل گلی خندیدم آخر از پنجره پشت اتاق گنبد زرد رضا را دیدم دل من مثل کبوتر پر زرد رفت و بر شانه گلدسته نشست اشک در چشمه چشمم جوشید بغضم آیینه شد اما نشکست پدر آماده شد از من پرسید: دوست داری که تو را هم ببرم؟ گفتم:آری! ولی آنجا چه کنم؟ مادرم گفت: زیارت پسرم! گر چه زود آمده بودیم ولی در حرم جای دل من کم بود هر...
23 دی 1391