داستان : عکسی در آیینه دلم
پرسمان كودك
پاسخ به سؤالات،مشاوره كودك ونوجوان
تاريخ : يکشنبه 14 خرداد 1396 | نويسنده : عمو روحاني
بازديد : 267 مرتبه

داستان : عکسی در آیینه دلم


ادامه مطلب :

توی پوست خودم نمی گنجیدم. داشتم از خوشحالی بال در می آوردم. دستم را توی جیبم بردم تا مطمئن شوم که واقعیت دارد و خواب نیستم. تا از کوچه در بیایم و وارد خیابان شوم، حداقل ده مرتبه دستم را توی جیبم برده و پولها را لمس کرده بودم؛ ولی مگر بازهم دلم طاقت می آورد؟ چند قدم که می رفتم، دوباره روز از نو، روزی از نو؛ پولها را توی مشتم می گرفتم و در همان جا خالی می کردم و باز هم از اول . مغازه ای که لوازم ورزشی میفروخت، خیلی با خانه مان فاصله نداشت؛ سر راه مدرسه ام بود. مدتی بود که کفشهای فوتبال پشت ویترینش به من چشمک می زدند! هر روز می رفتم و به تماشایشان می ایستادم! دائم توی دلم خدا خدا می کردم بتوانم پولی فراهم کنم و آنها را بخرم. وقتی با بچه ها فوتبال بازی می کردیم و بعضیها با کفشهای فوتبالشان توپ را شوت می کردند، یک جوری می شدم. اصلا انگار این کفشها بودند که بازی می کردند نه صاحبانشان! من - با آن کتانی های کهنه ام - هر قدر هم محکم پا به توپ می کوبیدم، انگار نه انگار، ولی وقتی یکی از آنها - با آن کفشهایش - به توپ اشاره ای هم می کرد، توپ پرواز می کرد و مثل باد به طرف دروازه می رفت؛ انگار بال در می آورد. حالا توی بازیهای دوستانه عیبی نداشت؛ ولی مسابقه ها را نمی شد نادیده گرفت! احساس می کردم پوشیدن کفش مخصوص فوتبال آدم را قویتر می کند!

خلاصه، آرزوی داشتن یک جفت از آن کفشها، خواب و خوراکم را گرفته بود. باروزی پنج ریالی که پدرم می داد نمی شد کاری کرد؛ باید چند ماه چیزی خرج نمیکردم تامی توانستم یک جفت کفش فوتبال بخرم؛ این هم که ممکن نبود.

تا این که بالاخره آن روز پول را گرفتم. نمره خوبی که در امتحانات ثلث اول آورده بودم، کمکم کرد. پدرم قول داده بود. اگر نمراتم خوب شود، پول کفشها را بدهد و همینطور هم شده بود. وقتی فکر می کردم که هفته دیگر با کفشهای نو در مسابقه شرکت می کنم، خوشحالی ام زیادتر می شد و سرعتم را بیشتر می کردم تا زودتر برسم. اصلا حواسم به اطراف نبود. نفهمیدم چطور به مغازه رسیدم. چند لحظه پشت ویترین ایستادم و داخل آن را تماشا کردم. آنجا همه چیز بود؛ از کفش و  لباس ورزشی گرفته تا وزنه و دمبل؛ ولی من فقط به کفشهای فوتبال توجه داشتم. دیدم هر قدر هم نگاه بکنم، سیر نمی شوم. به زور دل کندم و داخل مغازه شدم. صاحب مغازه داشت با کسی چانه می زد. سلام کردم و گفتم : «ببخشید، یک جفت کفش فوتبال می خواستم.»

صاحب مغازه صحبتش را قطع کرد و در حالی که به پاهای من نگاه می کرد تا اندازه شان را بفهمد، پرسید: «پولش راداری یا نه؛ نکنه مثل اینها آمده ای تا الکی وقت مرابگیری؟»

کمی ناراحت شدم. احساسی کردم دارد به من توهین می کند. اگر عشق به کفشها نبود یک دقیقه دیگر هم نمی ایستادم و از مغازه بیرون می رفتم. دستم راتوی جیبم بردم و وقتی از وجود پولها مطمئن شدم، در حالی که به دو تا مشتری دیگرش نگاه می کردم، پاسخ دادم : «البته که دارم. مگر من گدام؟ خوب، می گویم کفش را بیاور: اگر اندازه پایم بود و آنها را پسندیدم، پولش راهم می دهم!»

مغازه دار به سوی آن طرف پیشخوان راه افتاد وزیر لب گفت : «خوب، اینها هم که از همان اول نگفتند پول ندارند؛ بعد از این که جنس را آوردم و اندازه کردند، حالا تازه میگویند نداریم!» بعد هم قدری بلندتر- طوری که همه مان بخوبی بشنویم - ادامه داد: «اگر ندارید، چرا مردم آزاری می کنید؟»

همینطور به آن دو نفر نگاه میکردم. مثل این که پدر و پسر بودند. پسرک دوسه سالی از من کوچکتر بود؛ یعنی حدود یازده دوازده سالش بود. یک گرمکن آبی توی دستش گرفته بود و مرتب بالا و پایینش را نگاه می کرد. پدرش این پا و آن پا می شد؛ انگار از حرفهای مغازه دار خیلی ناراحت شده بود. حق هم داشت؛ من که از اولش نبودم ولی همانقدرهم که مغازه دار جلوی من به آنها اهانت کرد، خیلی زیاد بود. اگر جای او بودم، یک دعوای حسابی با صاحب مغازه می کردم. محو تماشای آنها بودم که صدای مغازه دار بلند شد: «بیابابا، بیا!فکر می کنم اینها اندازه ات باشند»

کفشها را به طرفم گرفته بود. گرفتمشان، پشت ویترین قشنگتر به نظر می آمدند. زیرشان را نگاه کردم؛ سیاه سیاه بود؛ ذره ای هم خاک روی آنها ننشسته بود. پیش خودم گفتم : «حیف؛ چند روز دیگر خاکی می شوند! اصلا ای کاش می شد آدم پول داشته باشد و چند تا از این کفشها بخرد؛ یکی شان را پایش کند و چندتایشان را هم بگذارد روی تاقچه برای تماشا!» کفشها را پایم کردم. اندازه اندازه بود. فقط کمی سفت بود. کفشها را امتحان می کردم که دوباره صدای صاحب مغازه را شنیدم. بلند بلند می گفت: «بابا پول نداری، خوشآمدی نسیه نداریم. به پیر به پیغمبر، به هر کسی که می پرستی قسم، به جان هر کس که دوستش داری، نسیه نمی دهیم! برو بابا دیگر، برو خدا روزی ات را جای دیگر حواله کند.»

گفتم: «آقا، اینها یک کم سفت است. اندازه هست ولی نرم نیست!»

پاسخ داد: «چیزی نیست؛ جنسشان این جوری است دیگر، همه شان این طوری اند. مگرتا به حال کفش فوتبال پایت نکرده ای؟ یک قدر که کار بکنند، نرم می شوند. جنسشان این جوری است».

چهره ام را درهم کشیدم و گفتم: «چرا بازی نکرده ام؟ من کارم فوتبال است؛ اصلا فوتبالیست هستم! این کفشهایتان قدری بیشتر از بقیه کفشهایی که من دیده ام، سفت است. نرم ترشان را ندارید؟»

مغازه دار با عصبانیت گفت: «همین است دیگر، همه شان این جوری اند. اگر نمیخواهی بگذار همان جا و برو. دیگر حال چانه زدن ندارم. چند وقت بود گیر این یکی افتاده بودیم، حالا هم توامده ای؟»

این دفعه دیگر راست راستی عصبانی شدم. مرد در حالی که دست پسرش را می کشید، گفت : «بیا برویم؛ مگر نمیبینی این نانجیب چه میگوید؟ انگار آمده ایم دزدی! بیابرویم پسر بیا ! آبروی مرا پیش مردم نبرا آبرویم را پیش این یک وجب بچه هم بردی؛ بیا دیگر؛ بیا برویم!»

منظورش از «یک وجب بچه» من بودم! نمیفهمیدم چرا همه با من کج افتاده اند. آن از صاحب مغازه، این هم از مشتری اش. توی ذهنم فاصله انجا را تا مغازه بعدی تخمین زدم؛ بیست دقیقه راه بود.

پدر دست پسرش را می کشید و او مقاومت می­کرد. لباسهای مرد را برانداز کردم؛ به او نمی آمد که گدا باشد. قبلا هم ندیده بودمش. دوباره صدای مغازه دار بلند شد : «بالاخره می­خواهی آن کفشها رایانه؟»

بعد هم رویش را به مرد و پسرش کرد و گفت: «بابا، صد بار که نمی گویند!من که وکیل وصی تو نیستم پول نداری، برو یک جای دیگر گدایی کن ! برو بابا! برو بگذار باد بیاید!»

مرد با قیافه ناراحت به او نگاه می کرد و هنوز مردد بود. نگاهم را توی مغازه گرداندم. بالای پیشخوان، عکس شاه داشت از توی قاب به ما میخندید. هنوز مردد بودم. مردگفت: «رحیم آقا! تو که مرا می شناسی. من کی گدایی کرده ام که حالا مرتبه دومش باشد؟ می ایم پولت را می دهم. اخر نامسلمان این قدر حرف نامربوط به من نزن!»

مغازه دار جواب داد: «باباجان، گدایی که شاخ ودم ندارد! همین است دیگرانمی دهم باباجان؛ خوب شد؟ نمیدهم! اصلا به تو جنس نمی فروشم۔ طلا هم بیاوری، جنس نمی فروشم ۔ برو دیگر!»

از برخوردهای مغازهدار هیچ خوشم نیامده بود. تصمیم خودم را گرفتم. خواستم چیزی بگویم که صدای یک سیلی از جا پراندم. مرد بود که به صورت پسرش سیلی می زد و گفت : «بیا برویم دیگر پدر...: از کله سحر تا بوق سگ باید جان بکنم و عملگی کنم، برای چی؟ برای همین که دستم پیش مردم دراز نشود. حالا مرا آورده ای تا به این نامسلمان التماس کنم. بیا برویم!»

پسرک دستش را روی صورتش گذاشته بود. اشک توی چشمانش حلقه زده بود. صدای بغض آلودش را شنیدم که دنبال پدرش راه افتاد و گفت : «آخر سردم است، برای قشنگی که نمی خواهم!»

صدای گریه پسربچه بلند شده بود که صاحب مغازه گفت: «توچی پسر؟ توهم نمی خواهی؟»

نگاهم روی گرمکن بود. همانطور روی پیشخوان مانده بود. یک گرمکن ساده آبی رنگ بود. کفشها را همان جا گذاشتم و گفتم: «نمیخواهم. از اینجا نمی خرم. می روم جای دیگرا» مغازه دار کفشها را با غیظ برداشت و گفت: «می دانستم تو هم فقط برای مردم آزاری آمده ای؛ اصلا از قیافه ات پیدا بود که نمی­خواهی بخری!»

راه افتادم. نزدیک در که رسیدم، برگشتم و گفتم: «برای خریدن آمده بودم، ولی حالا نمی خرم. توهم بگذار جنسهایت باد کند تا بفهمی چه جوری باید مشتری را راه بیندازی!»

وزیر لب ادامه دادم: «حیف از آن اسم آقا رحیم که روی تو گذاشته اند!»

نگاهم به چهره شاه افتاد؛ هنوز هم از میان قاب به من می­خندید. بسرعت از مغازه خارج شدم. هوای بیرون که به صورتم خورد، حالم جا آمد. خیلی دمق شده بودم. گرچه تا مغازه بعدی خیلی راه بود، اما حال و حوصله تند رفتن را نداشتم. آن پدر و پسر هم چند قدم جلوتر از من می رفتند. پسرک همچنان گریه می کرد. مقدار زیادی از راه را طی کرده بودم که آنها واردیک کوچه شدند. وقتی به سر کوچه رسیدم، بی اختیار نگاهشان کردم. پدر کلید در آورد و در خانه کوچکی را باز کرد و داخل شدند. خانه شان همان سر کوچه بود.

نفهمیدم بقیه مسیر را چطور پشت سرگذاشتم. وقتی به فروشگاه لوازم ورزشی رسیدم، چند دقیقه پشت ویترین ایستادم و اجناس پشت شیشه را نگاه کردم. کفشهای رنگارنگ ورزشی، لباسهای ورزشی، راکت، توپ و خیلی چیزهای دیگر، کفشهای قشنگ فوتبال از پشت ویترین به من چشمک می­زدند. دستم را توی جیبم کردم و وقتی از بودن پولها مطمئن شدم، به داخل مغازه رفتم. جز فروشنده، کس دیگری نبود. همینطور هاج و واج قفسه ها و ویترین ها را نگاه می کردم که صدای فروشنده را شنیدم : «آقا پسراشماچیزی می خواهید؟»

دستپاچه شدم؛ گفتم: «بله، کی ؟ من؟»

با مهربانی جواب داد: «بله دیگر. به غیر از من و شما که کس دیگری اینجا نیست».

راست می گفت. در جوابش گفتم : «بله؛ کفش می خواستم؛ کفش فوتبال!»

صاحب مغازه با مهربانی گفت : «خوب، ما همه جورش را داریم. شما از چه نوعی می خواهید؟»

برخوردش خیلی با مغازه دار قبلی - رحیم آقا!-فرق می کرد. خیلی مهربانتر از او بود. از احترام و صمیمیتی که در گفتارش بود، خوشم آمد. مشتم را از توی جیب خارج کردم و پولها را روی ویترین گذاشتم و گفتم: «من این صد تومان را دارم: خودتان ببینید از کدام نوعش را میتوانم بخرم. اگر کمی نرمتر باشد، بهتر است».

فروشنده به طرف دیگر مغازه رفت و وقتی برگشت، دو جفت کفش جلویم گذاشت و گفت: «فکرمی کنم اینها اندازه تان باشند. نمره پایتان چند است؟»

«به گمانم سی و شش باشد».

فروشنده لبخندی زد و دوباره گفت : «پس حتما اندازه تان هستند. امتحانشان کنید»

کفشهایم را در آوردم و یک جفت از آنها را پوشیدم. یک کم پایم را می زد. دومین جفت کفشها اندازه اندازه ام بود؛ همان طور بود که می خواستم. در حالی که پولهای مچاله شده روی ویترین را نگاه می کردم، گفتم: «همین ها خوب است. اینها قیمتشان چقدر است؟»

مغازه دار گفت: «نود و پنج تومان»

خوب بود. با پنج تومان باقی مانده اش هم خیلی کارها می شد کرد. با دقت پولهای مچاله شده را صاف کرد و شمرد. بعد یک اسکناس پنج تومانی پسم داد و کفشها را برایم پیچید.

کفشها را که برداشتم، از فروشنده تشکر کردم. وقتی میخواستم از در خارج شوم، چشمم به تعدادی گرمکن افتاد.

شبیه همانهایی بودند که در مغازه قبلی دیده بودم همان ها که آن پسرک می خواست.

پرسیدم: «بخشید آقا؛ قیمت این گرمکن ها چقدر است؟» فروشنده نگاهی به قد و قواره ام کرد و پرسید: «برای خودتان میخواهید؟»

جواب دادم: «نه، فقط میخواستم قیمتشان را بدانم!»

گفت: «اندازه شما، قیمتش می شود صد و ده تومان.»

دوباره تشکر کردم و از مغازه خارج شدم. برخلاف چند ساعت پیش، در راه برگشتن، خیلی خوشحال نبودم. جلوی کوچه ای که منزل آنها بود، رسیدم. چند لحظه پاهایم از رفتن ایستاد. نمی توانستم حرکت کنم. کمی با خودم کلنجار رفتم و عاقبت راه افتادم.

به خانه که رسیدم، یک ضرب رفتم گوشه اتاق . کفشها را از توی بسته در آوردم و چند مرتبه توی پاهایم امتحانشان کردم. عالی بودند! ولی من دیگر آن علاقه سابق را نسبت به آنها نداشتم! صدای گریه پسرک توی گوشم زنگ می زد. احساس ناراحتی میکردم. نمی دانم چرا یاد حرفهای آن روز افتاده بودم: آن روز که توی مسجد سخنرانی بود و یک آقای روحانی از خصوصیات «آقا» تعریف می کرد. او میگفت که «آقا» همیشه به فکر افراد محروم و فقیر هستند. در این باره، خاطره ای هم نقل کرد که توی ذهنم نقش بست. او گفت: «یک روز در نجف، قبل از این که جلسه درس شروع شود، آقا وقت وارد شدن به محل درس، در میان کفشهای طلبه ها متوجه یک کفش پاره و کهنه و غیرقابل استفاده می شوند. آقاخیلی ناراحت می شوند و پس از درس کسی را مأمور می کنند تا آنجا بایستد و صاحب کفش را بشناسد و او را تعقیب کند و نشانی منزلش را پیدا کند. فردای آن روز، وقتی منزل آن مرد را پیدا می کنند، به صورت مخفیانه ترتیبی می دهند که یک دست لباس کامل و یک کفش نو برای او تهیه و به منزل آنها داده شود!»

من «آقا» را دوست داشتم. سالها از زمانی که شاه او را به نجف تبعیدش کرده بود، می گذشت. من چند ماه بعد از تبعید «آقا» به دنیا آمده بودم. شنیده بودم وقتی از آقا پرسیده اند که سربازهای توکجا هستند؟ در جواب گفته بود: «درقنداقها و در شکم های مادرانشان!»

این بود که احساس می کردم من هم یکی از سربازان او هستم. نمیدانستم چرا و از کجا این قدر محبت او در دلم افتاده بود. «رساله» اش را درخانه داشتیم. اگرچه سنم زیاد نبود، خیلی از مسأله هایش را خوانده و یاد گرفته بودم؛ مخصوصا مسائل نماز و روزه و امر به معروف ونهی از منکر را. چیزی ما را به هم پیوند می داد؛ چیزی که نمیدانستم چیست! دوست داشتم هر چه بیشتر درباره آقا بدانم. دوست داشتم از رفتار و اعمال او تقلید کنم. دوست داشتم مثل آقاباشم ! خیلی دوست داشتم «آقا» را ببینم؛ ولی ما تهران بودیم و او نجف ؛ این همه فاصله! حتی عکسش را هم ندیده بودم، ولی دوستش داشتم.

دلم پیش آن پدر و پسر بود. دیگر کفشها در نظرم جلوه ای نداشتند. پس از کلی سرو کله زدن با خودم عاقبت تصمیمم را گرفتم. ده تومان از پولی که برای روز مبادا کنارگذاشته بودم، برداشتم و کفشها را زیربغل زدم تا از خانه بیرون روم. مادرم که مرا دید، پرسید: «کجا می روی پسر؟ دیگر هوا دارد تاریک می شود. آن کفشها را کجا می بری؟ مگر تازه نخریده ای؟»

گفتم: «اگر دیر آمدم، ناراحت نشوید! میخواهم کفشها را پس بدهم»!

منتظر بقیه سؤالهایش نشدم. با عجله از در زدم بیرون . دم در چشمم افتاد به کتانی های کهنه ام. از هم وارفته بودند! به نظرم آمد که دارند به من میخندند. کفشهای وفاداری بودند! من هم خندیدم

برخلاف انتظارم، مغازه دار برای عوض کردن کفشها با گرمکن، هیچ غرغر نکرد! فقط پرسید: «مطمئنی که می خواهی عوضشان کنی؟»

جواب دادم : « البته » و به دنبالش گفتم: «بخشید که اذیتتان کردم!»

فروشنده لبخندی زد و گفت: «عیبی ندارد پسرجان ! ما شغلمان این است دیگر؛ مهم نیست. ولی ببینم، این گرمکن را برای کی میخواهی؟ خوب بود خودش هم می آمد و اندازه می کرد تایک وقت، کوچک و بزرگ نشود.» .

نگفتم برای چه کسی میخواهم آخ راجرش از بین می رفت. ولی جوابش را دادم: «نه خیر حتما اندازه اش است.» گرمکن را لای کاغذ پیچید و به دستم داد. پانزده تومان دیگر را روی پیشخوان گذاشتم. فروشنده پنج تومان از روی آن برداشت و گفت : ((قیمتش صدتومان می شود».

گفتم: «ولی شما که گفتید قیمتش صد و ده تومان است؟»

جواب داد: «اینها صد تومان است. آنهایی که شما قیمت کرده بودی، بزرگتر از این بود و قیمتش هم بیشتر است».

تشکر کردم و ده تومان بقیه پول را برداشتم. مغازه دار گفت: «حالا اگر اندازه اش نشد، عیبی ندارد: بیا عوض کن!»

بیشتر از قبلی، از او خوشم امد. پاسخ دادم : »نه، انشاء ا... که اندازه اش است. خیلی ممنون!»

دوباره خوشحالی وجودم را پر کرده بود. از مغازه بیرون آمدم و به سمت خانه انها راه افتادم. تا به خانه شان برسم، همه اش توی فکر خاطره ای بودم که از کمک «آقا» به آن طلبه فقیر در ذهن نقش بسته بود. نزدیک خانه پدر و پسر که رسیدم. چیزی از خاطرم گذشت. توی جیبم یک خودکار داشتم. یک تکه کاغذ سفید هم پیدا کردم و روی ان نوشتم «اهدایی ایت الله خمینی». بعد هم  نوشته را لای بسته گرمکن گذاشتم.

خودم را آماده کردم و در خانه را زدم. صدایی از پشت در بلند شد که: «بله؛ آمدم» و به دنبالش با صدای آرامتری گفت: «زهرا جان، بلند شو بابا، برو ببین کی در میزند».

حتما صدای پدرش بود. از این که میدیدم خودش پشت در نمی آید، خوشحال شدم.

چند لحظه بعد، دختربچه ای در را باز کرد و گفت: «سلام بفرمایید! کاری داشتید؟»

جواب سلامش را دادم و بسته را به طرفش گرفتم: «این را بده به پدرت. بگو این را آقای خمینی فرستاده برای برادرت. خوب ؟ باشد؟»

مات و مبهوت مرا نگاه می کرد. بسته را که گرفت، راه افتادم. صدای پدرش را پشت سرم شنیدم که می پرسید : «چیکار دارند زهرا؟»

احساس می کردم بار سنگینی را از دوشم برداشته اند. قدم هایم را تند کرده بودم. تقریبا داشتم می دویدم.

به خانه که رسیدم، دیگر هوا تاریک شده بود. پدرم عادت نداشت که خیلی سؤال و جواب بکند؛ ولی مادرم تا از موضوع سر درنمی آورد، ول کن نبود. اما من نمی توانستم خیلی بدهم. این یک راز بود بین من و خدا!

مادرم با تعجب گفت: «ای وای، کفشها را چیکارکردی؟»

گفتم: «هیچی ؛ پسشان دادم!» دوباره پرسید . «اخر برای چه؟» خیلی آرام گفتم «پولش را لازم داشتم!»

مادرم دوباره سؤال کرد: «می­خواستی چه کار؟ حالا پولت را کجا گذاشته ای؟ یک وقت گمشان نکنی!»

لبخندی زدم و گفتم: «نه، دیگر گم نمی شوند. خیالم راحت است. یک کاریشان کردم که هیچ وقت گم نشوند!»

مادرم با تعجب بیشتری گفت: «این همه مدت از آن کفشها صحبت میکردی! این همه آرزوی آن کفشها را داشتی! حالا میگویی پولم را کاری کردم که گم نشود؟ من که از کارهای شما سردرنمی آورم. اصلادوره آخرالزمان شده است!»

هروقت که می گفت: «اصلا دوره آخرالزمان شده است»، می دانستم که دیگر چیزی نمی پرسد! مادرم از اخلاق من خبر داشت و می دانست که اگر نخواهم بگویم پول را چه کرده ام، دروغ نمی گویم! این بود که دیگر چیزی نپرسید!

با بچه ها، سر کوچه ایستاده بودیم و راجع به مسابقه فوتبال فردا صحبت می کردیم. کتانی های کهنه ام را پایم کرده بودم. نگاهی به آنها کردم و گفتم : «حتما می بریمشان . حالامی بینید!»

یکی از بچه ها پرسید : «راستی کفشهایی که قرار بود بخری، چه شد».

گفتم: «نشد، اصلاً کفش خیلی هم مهم نیست. مگر همین کتانی هایم چه عیبی دارند که باید یک عالم پول بدهم و از آن کفشها بخرم؟ همین ها بهترین کفشهای دنیاهستند! الان دو سال است که باهاشان این طرف و آن و طرف می روم، آخ هم نگفته اند»

همینطور که داشتیم صحبت می کردیم، نگاهم به آن طرف خیابان افتاد. آقایی داشت به طرف ما می آمد. عمامه اش سیاه و قدش بلند بود. نفهمیدم چرا دهانم بازمانده بود و همینطور هاج و واج او را نگاه میکردم. نمی توانستم چشم از او بردارم. بقیه بچه ها هم متوجه او شده بودند. نزدیکتر که آمد، چهره اش را بهتر دیدم: آثاری از یک لبخند زیبا روی صورتش باقی بود. عجب چهره جذابی داشت!

به ما که رسید، ایستاد. نگاهش به طرف من بود. برای یک لحظه نگاه هایمان درهم گره خورد . نگاهم را دزدیدم! عجب چشمان گیرایی داشت! قلبم تاپ تاپ می زد. همه مان به او سلام کردیم. جوابمان را داد. جلوتر آمد. خم شد و با یک دستش پشت سرم را گرفت و پیشانی ام را بوسید. عرق کرده بودم : بدنم گرم شده بود؛ چه گرمای لذتبخشی !

بعد هم رفت. از آن جمع، فقط پیشانی مرا بوسیده بود. احساس غرور می­کردم. بچه ها همان طور حیرت­زده ایستاده بودند...

سرما از خواب بیدارم کرد. بلند شدم و نشستم. بدنم عرق کرده بود و پتو از رویم به کناری افتاده بود. دستم را روی پیشانی گذاشتم. داغ داغ بود؛ گویی هرچه در خواب دیدم، راست بوده و واقعا آن آقا پیشانی مرا بوسیده است. ساعت رانگاه کردم. هنوز چند دقیقه تا اذان صبح وقت باقی بود. با خودم گفتم: «این خواب، حتما، پاداش آن عمل خیرم است!»

روزنامه فروش موتورسوار محله مان داخل کوچه شده و صدایش بلند بود که : «کیهان داریم: اطلاعات، کیهان»

مادرم - مثل هر روز - مأمورم کرده بود که روزنامه بخرم. اگر عجله می کردم، مجبور نبودم تاد که روزنامه فروشی - که دو تا خیابان آن طرف تر بود - بروم. دویدم بیرون. روزنامه فروش به خانه ما که رسید، پول دادم و روزنامه را گرفتم. روی آن را که نگاه کردم، بدنم گرم شد. عرق سردی بدانم را پوشاند!

نوشته بود: «مذاکرات برای بازگشت آیت الله خمینی»؛ و در کنارش عکس «آقا» را انداخته بود. عکس همان آقایی که آن شب در خواب دیدم و پیشانی ام را بوسید

داستان کوتاهی از کتاب«روزی که مسیح را دیدم»نویسنده «محسن پرویز» 

کانال تلگرامی پرسمان خانواده

 https://t.me/Expertfamily

 



موضوع : داستان کودک, محصولات فرهنگی